تبليغاتX
اراده ی آزادی
اراده ی آزادی

هرچی تو بخوای

 

شعری هست به نامه "شیخ حیله گر" که از شعر‌های دکتر میترا روحانی هست که یکی‌ شاعرانه عزیز کشورمون هستن. اجرای این آهنگ به صورت دکلمه هست . آهنگ زیبای این کار از سعید شمس بوده. و امیدوارم که از این به بد شاعرانه عزیز ایران زمین بیشتر حمایت بشن.

بسیار زیباست از دست ندید

 

http://dl.rapfa24.com/mosh3/Sheikh%20e%20Hilegar.mp3

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 1:10 توسط حسین| |

دریا ابیه سطحش

خدا بی تو سخته سفر

با من بیا از اول

 

 

رنگین کمون اسمون یه چهار پایست

به هزار حالت من انتقاد دارم

نمیشه با هزارتا پا مثل هزار پا رفت

ادما عجله دارنو میخورن زمین

نمیشه خواسترو کرد بیخود عملی

تو بهتر از اینی

بقیه هم پشت سرت تو صفنو میخوان بخرن بلیط

نوره ستاررو امشبم دیدی

تو پیش همه ی آدما منبعد عزیزی

به تو ما گفتیم کل رمزو

که نمیشه عوض کنی نت غمرو

وقتی که امواجمون شعله ور شد

برو مشکلاتتو تو خودت حل کن

خودت حل کن تا بفهمی چه رنگی داره روز

تو میتونی بخندی.

 

ما تو قصه ایم با یه حس تیز

که هرکی حال نداره یه حالی بهش بدیم

ما تو جبهه ایم

شدیم مثل شیر

از یک تا دهو دوست داریم غیر شیش

صخره زندگی عادیمه

مشکلات مثل شیب پا پیچ

اسمون تا سپیده تاریکه

راهرو عاشقیم باریکه

ما دیگه نمیتونیم بمونیم کنار مردم عادی هی

پاشیده زندگیش اونی که سرپا نیستو خوابیده

 

دریا ابیه سطحش

خدا بی تو سخته سفر

با من بیا از اول

 

فقط همین.....

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 18:1 توسط حسین| |

دیگه سکوته سرده کوچه //حرفای بی وجودت //نگارش نگاه کبودت //منو خوشحال تر کرد وقته پروازت....


دیگه صدای تارتم برای گوشم غریبه.......


منو فراموش کن //هی تند تند از اون بطری نوش کن//از حنجره جنگو آغاز کن//منم به یادت ولی تو منو فراموش کن..

نزدیک مرگه //رو قبر حرفه // رو پام وایسادم تا وقتی بره//تو هم دستو پا بزن

تا بگم
که منم
پاره کردم ورقای سفیدو
ادمای کبیرو ساختن برا امثال تو

ثانیه ثابته //سکوته فریاده // غروب درداته //خنده تلخ من منحرفه از راهش
حتی اگه برعکس بچرخه زمین //بازم دردی درمون نشه از منه غمگین

همش یه بهونست //همش یه بهونست//همش یه بهونست
که صدای من خفه شده ،افتاده ، کنج خونست................
....................
........
...
..
.
__________________
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 21:33 توسط حسین| |

من اینجام
من اینجام
بزار بکشم احساسو
بزار بکشم ابرازو

بزار بکشم هرکی حرفی داره
هرکی که هرشب میباره
دنیای ساده خودشو میبازه

میسازه یه غول بی شاخو دم
مغزش منفجر شه مثل یه بمب

من وایسادم رو ساعت مرگ
رو ساعت قبر
رو ساعت حرف
قلمم داره رقص مرگ
رقص برگ........ مرگ من .......... داره حرف حق

که تابش خورشیده که انسانو رشد میده.

بزار پشت کنم منم به حقیقت
بزار پشت کنم منم به طبیعت

زندگی تو غارو تنهایی فازه خوبی داره
سرود مرگ سر میدم از حنجره
بزار خورد شه شیشه های پنجره
لاستیک مغزتم برای درکم پنچره

که تقصیر تو نیست.........داره عیب این خیابون........سکوتو بشکن تو هم بکن فرار
__________________
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 21:31 توسط حسین| |

نه هوا ابریه و نه ستاره داره، نه صافه و نه ماه توش میدرخشه و نه خورشیدی رو به زمین میتابه!!!!

چشمامو میبندم شاید یه شب مهتابی یا یه روز آفتابی دوباره به خیالم بیاد.

حس خوبه تنهایی که خیلی وقته سراغی از من نمیگیره.

سنگینی عجیبی رو سینه حس میکنم از اون سنگین تر افکاره تو مغزمه

نمیدونم کجا باید خالی کنم.

خسته شدم

واقعا خسته شدم

.......................................................................................

.................................................................

........................................

...........................

.................

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:17 توسط حسین| |

معلم عصبی
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:49 توسط حسین| |

شهریه!!!!!!!!!!!!!
مدیر : خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن

بریزی به حساب همیاری...

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟

- اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!!زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!- این که شهریه نیست اسمش همیاریه!

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس

دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!

- خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر...

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

ـ خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آهای مستخدم،این خانم رو به بیرون راهنمایی کن!!

...

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود...

اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد...

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :

کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز ...

ستاد مبارزه با بیسوادی ...

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید !؟

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:

با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید !؟
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:46 توسط حسین| |

هوففف

یه نفس عمیق!!

دوباره دستامو به طرفت دراز کردم به امید اینکه ایندفعه  جوابمو بدی.

هرچی هستم یا هرکی هستم از توام و با توام اخرشم بیخ ریش خودتم .

بهم گفتی چند وقته داری هرز میپری ؟

بهم گفتی چند وقته لیاقتتو از دست دادی؟

بهم گفتی ...نه تو نگفتی یکی دیگه مثل من بهم گفته  همه ی کارام برای جلب توجه!!!!!

فکر کنم اون تشخیص داده من کمبود محبت دارم ولی تو هنوز متوجه نشدی.

تو بگو تا کی باید پشت این در منتظر بمونم ؟

چرا هرچی دلت میخواد میگی وا ون چیزایی که من ازت میخوام نمیگی.

شاید میگی من متوجه نمیشم ،اره اینجوری بهتره چون من میتونم خودمو سرزنش کنم .

اما تو رو نه.

از پس با این کفش ها راه اومدم دیگه تهش پوسیده دیگه ارزش پوشیدن نداره

اگه خودت یه نوشو برام نیاری مجبورم بندازمش دور و باکفش های  یکی دیگه راه برم.

ولش کن دیگه حس نوشتم نیست حیف این همه وقت که نوشتم

حیف زندگیم که تو قانون بازی تو حروم شد

..............

..................................................

.....................................

..............................

.............

.................................

................................

..............................................

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 20:20 توسط حسین| |

 

چشماتو پاک کن....

صدای خش خش برگا تو دفتر زندگیت میگه آدم شو.

دیگه هیچ قلمی نمیتونه امضا کنه حکم افسردگی دل تورو تو هم انقدر دنبال متخصص مغزو اعصاب نرو.

همیشه یادت باشه که اگه تو نباشی من همیشه تو جنگم ،همیشه دارم میجنگم با افکاری که از کف خیابون جمع کردم که بابت جمع کردنشون هم هزینه کردم.

یه دقیقه سکوت ....

برای احترام به مرگه نا امیدی ،

دیگه تموم شد دورانی که نامه ای بی تمبر برای خودت میفرستادی.

حالا منو داری نامه هاتو برام شفاهی بخون که به هیچ پستچی خائنی نیاز نداری که نامه هاتو بین راه بخونه و به افکارت بخنده.

چشماتو پاک کن...

این دنیا مال توئه ، دیگه لازم نیست تو صف خرید کفن وایسی منتظر تا یه با کیفیتش نصیبت بشه

چون بهت قول میدم بدون کفن با هم دفن شیم پس نگران نباش.

دیگه غصه فردا رو نخور چون دیگه قرار نیست از امروز تکون بخوریم

همینجا تو امروز زندگی میکنیم و هروقت شاد شاد شدی با هم دره فردارو باز میکنیم.

پس اون وقتی که فردا برسه دره آسمون هم برای پرواز منو تو بازه پس....

چشماتو پاک کن

فقط همین...........

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 3:6 توسط حسین| |

چرا نمیزاری بچرخه ،مگه التماسشو نمیبینی ؟
چرا انقدر بی رحم شدی ؟
عادت کردی که هر شب گونه هاشو خیس ببینی. فقط یه بار دیگه بزار بچرخه بیاد سمت من.
چیزی ازت نخواستم که اینجوری میکنی.
داشتن رویا رو که برام ممنوع کردی .آرزو هم که نمیتونم داشته باشم ،ستاره هم که دیگه به من نمیتابه ،اخه دیگه قرار شده زیر منت خورشید خانم نباشه .
اگه اینجوری باشه دیگه خبری از اکبر و اصغر نیست .تازه دیگه نمیتونم حرفامو به پروین بزنم
ببین دلت میاد انقدر زجه بزنم ؟
چندر روز پیش مثل اینکه ارزو داشت میومد دره خونمون ولی همین که رفتم درو باز کنم زدی تو سرم گفتی مگه قرار نبود دیگه ارزو رو نداشته باشی
خواستم با رویا ،آرزو رو داشته باشم گفتی :رویا برات خیلی زود .سنت به سنش قد نمیده .
میشه بیخیال من شی .
واقعیت ها رو که قبل ما کشتن رفت ،حالا ما میخوایم با اینا زندگی کنیم هم نمیزاری بیان سمت ما.
تو بگو چیکار کنم؟
به جون خودت دیگه بریدم .
حالا هی بگو برو یاسمنو ببین .مریم و بو کن از لطافت نرگس لذت ببر.
اینا که تا داستان منو میشنون یا میگن دیوونست یا اینکه یه جورایی میپیچن میرن.
من که از خودم بریدم این چند خطم بزار رو حساب حماقت .
ولی اگ کسی مثل من به پست تو خورد نه رویا نه ارزو و نه ستاررو نشونش نده ،
بزار فکر کنه با همین چیزایی که داره باید بسازه

من که رفتم
فقط همین ...........
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:28 توسط حسین| |

درو بازکن ببین من چه شکلیم.
برای اولین بار بود بهش گفتم :
نزار فاصله بیاد بخواد بینمون بمونه.
گفت: حتما میخوای باز بگی عشقمون گرونه
من میخواستم بگم ولی دوباره ای در کار نبود چون برای اولین بار بود که این حرفارو بهش میزدم.
از اون موقع به بعد من موندم و الکل و سیگار که هر شب سه تاییمون سراغشو از درو دیوار میگیریم.
هنوزم دستای خونیش رو یادم میاد که گرفته بود روی شکمش.
گفتم :تو دستت خونی تر نشه بزار با پارچه ببندمش.
گفت :حیف دیگه جونی ندارم وگرنه با 4 پایه میزدم تو صورتت.
ببین با اینکه این همه دوسش دارم بازم میخواد بزنه تو صورتم اونم با 4 پایه.
ولی دیگه چه فرقی داره
وقتی نمیدونیم کجای این دنیا گم شدیم
دیگه مغزمو میخوام چیکار.
وقتی دیگه فرق بین خوبو بدو نمیفهمی چه اهمیتی داره که تو اونو کشته باشی یا اون تورو تنها گذاشته باشه
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:27 توسط حسین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ